تبلیغات
روانی ها - حکایت تو و حضرت پدر

روانی ها

کاچی به از هیچی

 

حکایت تو و حضرت پدر

 

نوشته شده توسط:S.O.A.D

داستان همیشگی گیر دادن والدین.

 

الان ساعت 10:16 هستش.من محمدم 20 سالمه.ترم چهارم مهندسی برق-قدرت.نیم ساعت پیش از خونه زدم بیرون که یه نخ سیگار بکشم.تو این فاصله بابام 10 بار زنگ زد و چون گوشیم سایلنت بود من نفهمیدم.بار آخری که زنگ زد گوشی رو برداشتم گفتم سلام.بابام هم گفت سلام و زهر مار کجایی پس؟گفتم خونه.گفت کجا رفته بودی زنگ زدم خونه نبودی ؟گفتم رفتم بیرون.اونم قطع کرد.حکایت منو بابام عجب داستانیه.سایه همو با تیر که چی بگم با گرز و تفنگ و تانک و توبخونه و بمب خوشه ای وعامل اعصاب و مین ضد تانک و اژدر و موشک کروز و موشک ضد پناهگاه و خمپاره و تله ی انفجاری میزنیم.تازه انواع روش های چریکی و استراتژیکی رو برای ضایع کردن همدیگه به کار میبریم.چه کنم بابا.بابام پیرمرده.گیرمیده.دیگه خسته شدم.نمیشه هم تو روش وایساد.البته بعضی موقع ها که خیلی دیگه شورشو در میاره با هم درگیری لفظی پیدا میکنیم.والا به خدا.پیش خودم میگم بابا تو چی میفهمی؟برو بشین پیش همون پیرمردا توی بنگاه.پیش خودتون خاطرات عهد تیرکمون رو تعریف کنید و به بی مزه گیشون هرهر بخندین.کاش بر میگشتم به همون شهری که توش دانشجو هستم و رو پشت بوم خونه ای که اجاره کردیم دراز بکشم و چشمامو ببندمو با صدای بلند فحش بدم.به خودم فحش بدم.به شانسم فحش بدم.به این دنیا فحش بدم.به نویسنده ی ماشین های الکتریکی 1 و 2 و 3 فحش بدم.به استاد مدار ترم قبل فحش بدم.بیشتر به خودم فحش بدم که پولی که قرار بود برم باهاش دندونم رو پر کنم قرض دادم به یکی.دندونم شیکسته.وقتی که غذا میخورم غذا لای دندونم گیر میکنه و وقتی درش میارم چنان حس شگرفی بهم دست میده که از برنده شدن یه ماشین توی بانک هم بهتره.آخه اگه یه ماشین تو بانک برنده شم،بابام میفروشه و پولاشو میذاره جایی که هیچ وقت نفهمیدم کجاست،اما در آوردن تیکه های غذا از لای دندونات مسئله شخصی منه و هیچ کس لذتشو نمیچشه مگر اینکه غذا رو از لای دندونش بکشه بیرون.